دانلود داستان

اسلاید ۱ : درزمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر وکسل تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثلا ” قایم باشک…” اسلاید ۲ : همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا” فریاد زد : من چشم میگذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. اسلاید ۳ : دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک … دو … سه …همه رفتند تا جایی پنهان شوند. اسلاید ۴ : لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کردخیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شداصالت در میان ابرها مخفی شدهوس به مرکز زمین رفتدروغ گفت به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفتطمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد . اسلاید ۵ : و دیوانگی مشغول شمردن بود: هفتادونه … هشتاد … هشتادویک …و همه پنهان شده بودند بجز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن ع …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *